آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟ سلام دوس جونا خوابيد يا خوبید؟؟؟ این پست رو دارم با چشماني نیمه باز می نویسم تا ميام همه چيو جمع و جور كنم ميشه اين موقع شب چيزاي زيادي داشتم واسه گفتن اما بعضي حرفا همون گفته نشن قشنگ ترن بازم رفتم تو عالم بچگيو دلتنگيم. كاش كوچيك مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن، نه حالا كه بزرگ شديم و فرياد هم كه مي زنيم، باز كسي حرفمون رو نميفهمه همیشه وقتی دلتنگ میشم اونقدر که جایی برای حرف زدن نمی مونه می چسبونم یه حرفایی این وسط گم میشن ... مثل همین نونی که اینجا بود ... اینجا ، قبل از کلمۀ "دارم" ... توی کاغذم قبل از انهدام نوشته بودم : "دیگه خسته م ، حوصله ندارم ... دیگه حوصلۀ خودمو تو و زندگی رو ندارم ... میدونی چیه دوستت ندارم " حالا که کاغذو پاره کردم و بهم چسبوندم بازم خسته م ، حوصله ندارم ... دیگه حوصلۀ خودمو تو و زندگی رو ندارم ... اما میدونی چیه هنوزم دوستت دارم من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی می کنم از دانشگاهي كه رو هواست خسته ام از روزه گرفتن خسته ام از چيدن واژه ها كنار هم از واژه هاي سر خورده اي كه واسه تو كنار ميزارم امشب ياد يه دوست افتادم همين بس كه اسمش مريم هست و اهل شماله(ادامه ي بيوگرافي به دليل مسائل امنيتي سانسور شده است يه گوشه ي دفترم نوشته بود «گريه نكن! خورشيد را از دست دادي! شايد تمام ستاره ها را هم از دست بدهي»(اوج نا اميديه) اون موقع نفهميدم چيه جريان برن.... كسي نيست كه بهم بگه گريه نكن و...... چند تا نقطه چين! يه نفر ديگه هم گفته بود اونكه وحشتاناكه ارتفاع نيست افتادن از ارتفاعه... من همه ي اينارو ميشنوم و نمي شنوم كسيو كه خوابيده ميشه بيدار كرد قطعا من همونم و كاش نبودم ميگه من منفي نگرم و نيمه ي خاليه «ليوان، استكان، فنجان، كاسه ، قابلمه، كتري و اشيائي از اين قبيل...» رو ميبينم شايد راست ميگه دانشگاهم رو هواست به نظر تو اين قسمت مثبتي هم داره كه بهش بنگرم؟ كادو تولد داداشم و بهش ميدم حتي بهم نگاه نمي كنه اينا خيلي وجوه مثبتي دارن تينا هم درست وقتي سپرده شده به من بايد ناپديد بشه توجه!« تينا جزو انسانها نيست پرنده است» باشه! خورشيد مورشيد كه دورو بر ما نيست اما چشم! گريه نمي كنيم فتوايي از طرف اينجانب نيست اين هم از مشكل روزه» نامه اي در جيبم و گلي در مشتم پنهان است غصه اي دارم.......... با ني لبكي سر كوهي گر نيست....... ته چاهي بدهيد... هم اکنون که دارم آپ میکنم حالتم دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد. هيچ وقت چيزي رو خوب نمي فهمي مگر اينكه بتوني به مادر بزرگت توضيحش بدي ‹‹آلبرت انيشتين›› يادمه هميشه بچگيا آرزو داشتم بزرگ بشم كه بفهمم كه بدونم اما.... اگه مي دونستم بزرگ شدن و فهميدن و دونستن اينقدر پر قصه و پر غصه است هيچ وقت آرزو شو نمي كردم.... يادمه سال اولي كه روزه گرفتم مامان بزرگم بهم يه پيراهن هديه داد تازه نمي دونست كه دروغكي روزه گرفته بودم... نيستي ببيني كه ديگه راستكي روزه مي گيرم پس هديم كو؟ مامان بزرگ نيستي كه ببيني بزرگ شدم دستاي تو كوتاه شد و دستاي من خالي...امشب نميدونم چرا ياد شما افتادم گرچه از وقتي كه رفتيد حتي يه بارم به خوابم نيومديد چون علاقه ي شديدي به اينجانب داشتيد
خوب دیگه خیلی حرف زدم شرمنده( نه بابا این حرفا چیه دشمنت شرمنده) فعلا بای دوس جونا اين پارافين ذوب شده ي شمع است؟؟!!! جلوي آينه مي روم چشمانم قرمز است... قرمز قرمز.. چرا شمع تولدم را درون چشمانم افروخته اند؟ گونه هايم مي سوزد چشمان من شمع تولد امسالم بود نميدانم چرا شمع تولدم امسال روشن نشده ذوب شد و به روي گونه هايم ريخت....!!! من امروز بعد از تکرار مردادها دوباره متولد شدم! و یکسال به یکسال هایی که از روز به دنیا آمدنم گذشت، اضافه شد. امروز تولد من است ..... و اما چه کسی می داند این تولد ها تا کجا خواهند بود.... چه کسی می داند چند تولد مانده به مرگ؟.... امروز انگار خدا فرصت تأملی به من بخشیده، تا این بار برای تولدم من نیز هدیه ای داشته باشم من دوباره شروع می کنم، یک 20 مرداد و یک تولد دوباره! کاش تولدم مبارک باشد!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زيبا ترين تولد شايد شب آغازين بي دغدغه ي ماندن در گاهواره باشد چراكه بعد از آن عمري سوختن و هم نشين شدن با اشك چون فواره است گمانم هيچ كس هرگز تولد خويش را نخواهد ديد....!!!! ۲۰|۵| سلام به همه ی دوستای خوب خودم یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند، بعد از حرکت قطار متوجه شدند که در این کوپه درجه یک که تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد کوپه نخواهد شد. وقتي كه نيستي.... نه هست هاي ما چونان كه بايدند... نه بايدها! مثل هميشه آخر حرفم، حرف آخرم را با بغض مي خورم.... عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم ... دست من خالي، دل من پر.... كاش مي فهميدم هيچ پروانه اي، پري روز پيلگي خويش را به ياد نمي آورد... از خانه كه مي آيي تحمل طولاني بياور احتمال گرستن من بسيار است.. به خدا پروانه ها قبل از اينكه پير شوند مي ميرند! حال مهم نبست كه من تشنه به روياي آب بميرم..!!!
دوست جونا خوبید؟ فقط براي او..... مي رسه روزگاري كه حضور كسي برات سوهان روح مي شه. يادت مي ره كه يه وقتايي بودن كنار اون ، چقدر برات خوشايند بوده. يادت مي ره كه براي لحظه هاي با هم بودنتون چقدر از خدا تشكر مي كردي... يادت مي ره اون همون كسيه كه يادگار روزهاي بي قراريته... روزهايي كه سفيد بودن و قشنگ يادت مي ره كه اگه يه روز ناخوشي كوچيكي تو احوالاتش پديدار مي شد تو هم بدتر از اون مي شدي يادت مي ره كه حس كردن حضورش چطور سنگيني روحتو براي تنت قابل تحمل مي كرد... يادت مي ره كه اون تجسم گذشته هاييه كه خيليها نمي تونن باورش داشته باشن يادت مي ره كه... به اينجا كع مي رسي برگرد و نگاهي به پشت سرت بنداز! مثل روز روشنه برام كه اون دور دورا_يا شايد هم نه خيلي دور_ همهي اين لحظه ها رو ميبيني و انگشت به دندون مي گزي وبا حسرت اون روزهارو مرور مي كني.... اون وقت برگرد و به زندگي من شيريني همون روزهارو بده.... همون روزايي كه سفيد بودن و قشنگ!!! يه داستان..... خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود.. بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت شيريني خريد... اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود .. تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش . اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود .. وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت .. خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره .. اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت .. آقاهه هم يکي ور ميداشت . ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سواستفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد.. اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد... خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد. در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما .. نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع اونه که داره شيريني هاشو اقاهه ميخوره و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره چهار چيز هست که غير قابل جبران و برگشت ناپذير هست . يك تست روانشناسي.... سوالي رو که در پايين متن مشاهده مي کنيد و يک تست روانشاني CSI:Crime Scene Investigation است . متن را با دقت بخوانيد تک تک کلمات در جواب نهايي تاثير دارند: يک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردي را مي بيند که قبلا او را نمي شناخت. او با خود انديشيد که اين مرد بسيار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رويايي من است و در همان جا عاشق او مي شود .اما هيچگاه از او تقاضاي شماره نمي کند و ديگر آن مرد را نمي بيند. چند روز بعد او خواهر خود را مي کشد. به نظر شما انگيزه ي او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟ يه كم فكر كن بعد برو ادامه مطلب.... خوب بیا دعوا نکنیم ( اون جيغ بالايي به خاطر اين بود) بهم هشدار دادن اگه نمرت بازم کم بشه از تحصیل منع بشم یه راه ساده تر نامه نگاری واسه استاده که نمونه مستندش رو این زیر میبینید... ********************************************* بزرگی میگه: " به جای اینکه به نداشته هایمان بنالیم بیایید به داشته هایمان ببالیم " . نمی دونم این حرفا و جملات نغزو می زنم تا به خودم دلداری بدم یا اینکه خودمو تو جیه کنم ********************************************* شعراي مريم حيدر زاده رو خوندي چيزي ازشون مي فهمي؟ اينهمه خواهش و التماس اونم واسه يه معشوق زميني؟ ارزش داره؟ شايدم يه معبود آسموني... مريم ميگه آدما دو دسته اند يا نامه مي دن يا ادامه؟ اونا نامه مي دن و آدم هاي مقابل به آزارشون ادامه.... اون ميگه اولين دروغ ناخواسته ي دنيا رو كتاب فارسي كلاس اول بهش گفته: ‹‹بابا آب داد›› راست ميگه! مگه هميشه روزهاي هفت هشت سالگي هرچه مي خواستيم سراغ مادر نمي رفتيم؟؟؟ و گناه واژه ي مادر اينه كه سخت تر از بابا مي توان آنرا نوشت به قول حافظ عزيز: ‹‹شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي›› و از مولانا آموخته ام: ‹‹آن چه يافت مي نشود آنم آرزوست›› ********************************************* شنیدید میگن: ( ( عشقت را رها کن ، اگر خودش برگشت ، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده ) ) دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند . چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ( ويليام شکسپير ) بر مي خورند ( ( عشقت را رها کن ، اگر خودش برگشت ، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده ) ) كـسـي ايـن ويـلـيـام را نـديـده ويـلـيـام مـگـه بـه دسـتـم نـيـوفـتـي ( جوان هاي مردم را با اين حرفهايت از هم جدا ميكني ) خوبيد دوست جونا؟ كارنامه مو ديديد؟واق عن ‹واقعا› دارم ديوونه مي شم منكه اصلا خوب نيستم چون اين چند روز همش يعني همش در حال دويدن از اين دانشگاه به اون دانشگاه دنبال اساتيد محترم و در خواست نمره بودم كه البته هيچ كدومو هم پيدا نكردم و الان واقعا دپرسم ودر آستانه ي مرگ قرار دارم بشم.......وااااااااااااااي..... احساس مي كنم دارم سرو ته زندگي ميكنم يعني سرم رو زمينه پاهام رو هوا... فهميدي چطوري؟؟؟؟؟؟ دلم يه شادي بزرگ مي خواد .. دوستاي دبيرستانمو مي خوام دلم تنگه حس ميكنم دارم شنا مي كنم اونم تو كوير فكرشو بكن.... حالا هم به جاي اين خزعبلات بي مورد بهتره بشينيم تو خو نه كشكمونو بسابيم يا اينكه يه قل دو قل بازي كنيم يا زير نور چراغ مطالعه قصه ي حسين كرد بخونيم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تست بينايي يه امتحاني بكني بد نيست مي تونيد حرفC رو تو حروف زير پيدا كنيد؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این داستانو هم اگه بخونید چیزای جدیدی یاد می گیرید مثلا..... پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *ميدانيد چرا ناپلئون هميشه از كمر بند قرمز استفاده ميكرده و اين كه حكمت كمربند ناپلئون چيست ، اين سوال براي خيليها پيش آمده و جواب آن فقط يك جمله است : از كمربند قرمز استفاده ميكرده تا از افتادن شلوارش جلوگيري كند * چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو ميگذارند؟ چون كار از محكمكاري عيب نميكنه * آخرين دنداني كه در دهان ديده ميشود چه نام دارد؟ دندان مصنوعي * چطور ميشود چهارنفر زير يك چتر بهايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد اين كار را انجام دهند *اگر سر پرگار گيج برود چه ميكشد؟ بيضي *چرا لكلك موقع خواب يك پايش را بالا ميگيرد؟ چون اگر هر دو را بگيرد، ميافتد *چرا دود از دودكش بالا ميرود؟ چون ظاهرا چاره ديگري ندارد *شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیه ؟هر دو تاشونو دير كشيدن بيرون *اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟ طلاق *چه طوري زير دريايی بعضيها رو غرق ميکنن؟ يه غواص ميره در میزنه *ناف يعني چه؟ ناف نمره صفري است كه طبيعت به شكم بيهنر داده است *خط وسط قرص براي چيه؟ براي اينكه اگه با آب نرفت پايين با پيچگوشتي بره *بعضيها را چگونه براي هميشه ميشود سر كار گذاشت؟ در دو روي يك كاغذ مينويسم: ?لطفاً بچرخانيد *چرا بعضيها هميشه 18تايي به سينما ميروند؟ براي اينكه براي زير 18 ممنوع بود *چرا فيل از سوراخ سوزن رد نميشه؟ براي اينكه ته دمش گره داره
خیلی بی مزه بود سعی کنید الکی بخندید..... از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید, آدمیت مرد! گرچه آدم زنده بود. از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد, دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب, گشت و گشت.... ای دریغ! آدمیت برنگشت! قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست صحبت از آزادگی, پاکی مروت ابلهی ست صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست, قرن موسی«موسی چومبه» هاست روزگار مرگ انسانیت است: من, که از پژمردن یک شاخه گل, از نگاه ساکت یک کودک بیمار , از فغان یک قناری در قفس، از غم یک مرد در زنجیر_حتی قاتلی بر دار_ اشک در چشمان و بغضم در گلوست واندرین ایام، زهرم در پیاله،اشک و خونمدر سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای! جنگل را بیایان می کنند دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند! هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نا مردمان با جان انسان می کنند! صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست! در کویری سوت و کور ، در میان مردمی با این مصیبت ها، صبور صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است...! دلم یک کلبه می خواهد..... فقط یک کلبه ی تنها............... که آنجا هرچه می خواهم بخوابم بی صدای زنگ ساعت ها...!!! کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ اما کودک هنوز مطمئن نبود می خواهد برود یا نه ...! خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفتهام. او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه ... اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم اینها برای شادی من کافی هستند . خداوند لبخند زد * فرشته تو برایت آواز می خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد کودک ادامه داد من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقنی زبان آنها را نمی دانم ؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یادخواهد داد که چگونه صحبت کنی * کودک با ناراحتی گفت وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟ اما خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت ! فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنندچه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ * فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود * کودک با نگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود ...! خداوند لبخندی زد و گفت : فرشته ات همیشه درباره من صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود... در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد...!!؟ کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند... او به آرامی یک سوال دیگر از خدا وند پرسید: خدایا ! خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگو... نام فرشته ات اهمیتی ندارد می توانی او را * مادر * صدا کنی ! این روز بزرگ و گرامی رو به همه ی مادرا و خانومای عزیز که بدون شک بهشت زیر پای همشونه تبریک میگم يك روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال نوشتن بود؛ روباهي از نزديكي رد ميشد................ البته ادامش تو ادامه مطلبه امروز رفتم رای دادم البته اون نبود و من البته ناگفته نمونه که خیلی شلوغ بود خوب فعلا تموم شد این داستانو بخون قشنگه خداحافظ سيدي تنها به رنگ سبز نيست.... هيچ داني مادر سادات كيست؟ طالب سبزم، نه آن سبز ريا... سبز هم بازيچه شد، مهدي بيا سلام. نمي خوام اين وب كوچولو رو سياسيش كنم . اين مطلب رو هم يكي از دوستان واسم اس ام اس كرد و واقعا به دلم نشت با خودم فكر كردم كه ماها داريم چيكار مي كنيم وقتي اين پارچه هاي سبزو ميبينم رو مچ دست بعضي از جوونايي كه تا چند ماه پيش هيچ حرمتي واسه سبز و سيد قائل نبودن يا روي ماشينايي كه صداي سيستمشون تا هفت تا كوچه ميره يه جوراي بدي دلم مي گيره اخه چرا؟ پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود((پدر)) با بدترين پيش داوريهاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند: پدر عزيزم: با اندوه و افسوس فراوان برايت مينويسم من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون ميخواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم من احساسات واقعي رو با ((جولي)) پيدا كردم او واقعا معركه است اما ميدونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت به خاطر تيزبينيهاش، خالکوبيهاش، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اين که سنش از من خيلي بيشتره اون حامله است او به من گفت ما مي توانيم شاد و خوشبخت شويم اون يك تريلي تو جنگل داره و كلي هيزم براي تمام زمستون ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه او چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نميزنه ما اون رو براي خودمون ميکاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که ميخوايم در ضمن، دعا ميکنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه و جولي بهتر بشه نگران نباش پدر مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم مطمئنم که براي ديدارتون بر ميگرديم اونوقت تو ميتوني نوههاي زيادت رو ببيني. با عشق: پسرت: جان -------------------------------------------------------------------------------- پاورقي: پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه ي تام فقط ميخواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه هست هروقت براي اومدن خونه امن بود، بهم زنگ بزن دوسِت دارم! شغل دوم 66 چهره ي مش هور ايراني ۱-محمدرضا گلزار --- کلوب زيبايي
امشب اي ماه به درد دل من تسكيني آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني كاهش جان تو من دارم و من مي دانم كه تو از دوري خورشيد چه ها مي بيني تو هم اي باديه پيماي محبت چون من سر راحت ننهادي به سر باليني هر شب از حسرت ماهي من و يك دامن اشك تو هم اي دامن مهتاب پر از پرويني همه در چشمه ي مهتاب غم از دل شويند امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني باز کن آسمان را به رویم ... چشمهایت نهایت ندارد.... چند خورشید باید بسوزم؟ خنده های تو قیمت ندارد... سرنوشت مرا کولیان هم پیش بینی نکردندوگفتند سرنوشت عجیبست اما.... عشق کاری به قسمت ندارد خواستی تا نگویم که این زخم قدمتی دارد اندازه ی عشق خواستی تا بگویم :عزیزم دردهایم حقیقت ندارد! زخم های مرا زیرو رو کن , نام تو حک شده در وجودم گونه های تورا پاک کردند دستهایم که قوت ندارند قلب آیینه ها را نلرزان, رود لبخند را نخشکان خنده هایی که هرگز به سیل گریه های تو عادت ندارند میرسد مرگ آرام آرام, پشت پرچین این خواب رنگی کی؟ کجا؟ من نمیدانم آخر ناگهان است و ساعت ندارد خنده های تو برایم عزیز است, چشم های تو قرمز نباشد گرچه سخت است دور از تو بودن, این زمستان مروت ندارد می روم تا بهاری دوباره,دستهای مرا پس بگیری مهربانم ببخش این غزل را وقت تنگ است و فرصت ندارد فقط واسه تو......!! زنهايي که به دنبال برابري با مردها هستند آرزوي بسيار کوچکي دارند..." تيموتي ليري " اگر مردها مي توانستند حامله شوند آن وقت سقط جنين آيين مقدسي مي شد ..."فلورانس کندي " شوهرم گفت به فضاي بيشتري احتياج دارد ، من هم او رابه بيرون خانه فرستادم و در را پشت سرش قفل كردم...."رز آني" طبقه بندي مردها از نظر مادر من :مرد خوب برايت هر کاري انجام مي دهد ، مرد بد هر بلايي که بتواند به سرت مي آورد....."مارگارت ات وود" پرسش: وقتي شوهرت با عصبانيت از خانه بيرون مي رود چه کار مي کني ؟ پاسخ: در را پشت سرش مي بندم...." آنجلا مارتين" اگر زني رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجيب و غريبي سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خيابان مي برد.ولي اگر کلاه کوچکي بر سرش بگذارد و کت و دامن خياط دوز تن کند شوهرش با کمال ميل او را بيرون مي برد و تمام مدت به زني که لباس رنگ شاد پوشيده و کلاه عجيب و غريب سرش گذاشته و رژ لب زده است خيره مي شود ...."بالتيمور بيکن " فکر مي کنيد قبل از اينکه يک مرد اعتراف کندکه گم شده است چند راه ديگر را بايد بالا و پايين برود ؟..."ناشناس" تنها 99% مردها هستند كه باعث بد نا مي 1% باقي مانده مي شوند...."ناشناس" او مثل همان خروسي است که خيال مي کند خورشيد براي اين طلوع مي کند که صداي قوقولي قوقوي اورا بشنود . ..."جرج اليوت " وقتي مردي به من مي گويد که مي خواهد همه ي ورق هايش را رو کند هميشه بي اختيار به آستينش نگاه مي كنم..."لزلي بليشا" حرفي نيست که زنها کودن هستند، ولي آنها براي اين اين طور آفريده شده اند که بتوانند با مردها برابري کنند..."جرج اليوت" شما خيلي مردهاي باهوش را مي شناسيد که با زنهاي کودن ازدواج کرده اند ، ولي هرگز زن باهوشي را پيدا نمي کنيد که با مرد کودني ازدواج کرده باشد... " اريکا جانگ " مردها داراي قوه ي بينايي هستند ولي زنها از بينش برخوردارند...."ويكتور هوگو" براي اينکه مردي را واقعا بشناسيد ببينيد که با يک زن ، يک بچه و يک لاستيک پنچر چطور رفتار مي کند..."ناشناس" هيچ وقت سوار ماشين مردهاي ناشناس نشويد و فراموش نکنيد که همه ي مردها براي شما ناشناس هستند... "رابين مورگان" زن بودن کار بسيار شاقي است ، چون معمولا مستلزم سر و کله زدن با مردهاست..."نا شناس" و در آخر دخترا بركت هستند و پسرا نعمت.. خدا نعمت به همه مي ده اما بركت به هر كسي نمي ده
![]()
![]()
![]()

اينكه وقتي كوچيك بوديم دلمون بزرگ بود، ولي حالا كه بزرگ شديم بيشتر ![]()
، می نویسم ... می نویسم ریز و درشت ، زشت و زیبا ، خوش خط و بد خط! می نویسم و پاره می کنم ...
پاره می کنم و پشیمون میشم ... پشیمون میشم و تکه پاره ها رو بهم می چسبونم ...
وقتی تکه ها رو بهم
كنجكاوي نفرماييد) يه جا
اما يه اتفاق بد واسش افتاد
خيلي وقت پيش، تو اوج بي تابي و گريه هاش اين دست خطشو بهش نشون دادم
اشكاشو پاك كرد و نذاشت ستاره هاش از دست
اما اونيو كه خودشو به خواب زده نه! شايد من همونيم كه خودشو به خواب زده و
چقدر جنبه هاي مثبت داره كه من نمي بينم... سيستمم داغون و سازم هميشه ناكوك
خوب
كه مبادا همين دو سه تا ستاره ي بي نورو هم خير سرمون از دست نديم![]()
«انسان در اين دنيا مسافري بيش نيست، و روزه بر مسافر واجب ![]()
![]()
![]()
اما خوب به علت پخش نابهنگام سريال جومونگ آپ كردن اين وبلاگ به تاخير افتاد اما واقعا دلم واسه اين بانو سويا (؟؟؟؟) كباب شد
خدا نگذره از باعث و با نيش...
حالا باز خوبه بنده خدا ها خودشون گفتن كه بابا اين افسانه ست وگرنه ما ايرانيا ديگه چيكار مي كرديم حد اقل من و خونوادم با اينكه مي دونيم افسا نه ست اما به مدت يك ساعت با دهاني نيمه باز و چشماني گرد
و گونه هاي چسبيده به شيشه ي تلويزيون و بدون حرکت
مشغول تماشاي جومونگ مي شويم تازه من شنيدم يه نفر مي خواسته تغيير نام بده و اسمشو بذاره جومونگ...
تازه من به يك نكته ي ظريف دقت كردم كه اين كره اي ها تنها چيزي كه تو صورتشون ديده نمي شه چشماشونه اما توي برنامه هاي كودكشون نصف صورت عوامل برنامه تشكيل يافته از چشم( خوبه كه ادم خودش ضعف شو به نمايش بذاره ها..... اصلا ببين من مي خواستم يه چيز ديگه بگم مگه اين جومونگ و دارو دستش حواس مي ذارن واسه آدم؟
حالا يه داستان بخونيم راستي سلام هم يادم رفت جومونگه ديگه.....
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم
و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!!
ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.
من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد،
از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد،
برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند
و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش،
در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند،
به اين مضمون:
روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،
لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان .....


كسي كه به من اعتماد مي كند از كسي كه مرا دوست دارد گامي فراتر نهاده است





نه .. نه مي دونست اما خيلي ذوق كردم... كوتاه بود عمر مهربونيش. مامانم بزرگ ![]()

امروز من از دیروز سرایت کردم





نه ببخشید اشتباه شد
آها حالا درست شد بچه ها من ۱ یا ۲ هفته ای نیستم می خوام برم مسافرت دلم واسه همتون تنگ میشه![]()
یه وقت فراموشم نکنیداااا
حالا بریم سراغ آپمون![]()

ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.
شب که وقت خواب رسید خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال کردند. اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟
- خواهش میکنم!
- من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی بگیرید؟
- من یه پیشنهاد دارم!
- چه پیشنهادی؟
- فقط برای همین امشب، تصور کنیم که زن و شوهر هستیم.
زن ریزخندی کرد و با شیطنت گفت:
- چه اشکال داره ، موافقم!
- قبول؟
- قبول!
- خب، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو ، برو از مهموندار پتو بگیر. من خوابم میآد. دیگه هم مزاحم من نشو
(يعني اينكه خانومه له شد)














:ادامه مطلب:
چیه؟ دوس دارم جیغ بزنم مشکلی داری؟![]()
من که هیچوقت نمره بالایه 12 نگرفتم![]()
![]()
![]()
ولی باید به راههای کسب نمره فکر کنم![]()
که یکیش تقلب چند بار تو کاغذ تقلب بردم سر جلسه لووووو رفتم![]()



مثل پروانه مي گردم دور سرت كه همه ببينن و برن از دورو برت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چراكه اگه مشروط
![]()

OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOCOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO
اگه پیداش کردید
اگه پیداش کردید حال ببینید می تونید N را در میان حروف زیر پیدا کنید؟
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMNMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM
MMMMMMMMMMMMM![]()
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".![]()
![]()
![]()

...... با قاطعیت تمام می دونم به اون کسی که من رای بدم همون رای میاره
( اعتماد به نفسو داری تورو خدا؟
)
انگار این رای دادنو جهت گرفتنو کلکل کردنا هم مد امسال بود عجیییییبه ها................![]()
![]()
:ادامه مطلب:
یک هفته بعد از شروع ترم
دو هفته بعد از شروع ترم
قبل از پایان ترم
در طول امتحانات میان ترم
بعد از امتحان میان ترم
قبل از امتحان پایان ترم
اطلاع از برنامه پایان ترم
7روز قبل از پایان ترم
6روز قبل از پایان ترم
5روز قبل از پایان ترم
4 روز قبل از پایان ترم
2 روز قبل از پایان ترم
1 روز قبل از پایان ترم
شب قبل از امتحان![]()
1 ساعت قبل از امتحان
در طول امتحان
هنگام خروج از
سالن امتحان












2- بهرام رادان --- کافي شاپ
3- پرويز پرستويي --- کارمند دادگستري (قبلاً)
4- پژمان بازغي --- فروش اقساطي خودرو
5- رضا صادقي --- کافي شاپ
6- علي لهراسبي --- تبليغات
7- تهمينه ميلاني --- معماري داخلي
8- قاسم افشار --- آهن فروشي
9- رضا کيانيان --- مجسمه سازي
10-حسين زمان --- استاد دانشگاه
11- يوسف تيموري --- فروشگاه لوستر فروشي
12- مهتاب کرامتي --- مزون لباس
13- محمد سلوکي --- پيک موتوري و نمايندگي پارس
14- نيما مسيحا --- کارخانه توليد واکس
15- فتحعلي اويسي --- کارمند شبکه اول سيما (قبلاً)
16- ليلا حاتمي --- کافي شاپ
17- محمود شهرياري --- فروش اشياء عتيقه (قبلاً)
18- بهنوش بختياري --- منشي صحنه
19- ساعد هدايتي --- کارمند بيمارستان
20- رضا رشيدپور --- محاسبات ساختماني
21- امين تارخ --- آموزشگاه بازيگري
22- سيد محمد حسيني --- معاملات املاک در امارات
23- بهرام شفيعي --- ساخت و ساز
24- مريلا زارعي --- تجارت
25- سيدجواد يحيوي--- کشت گندم
26- عليرضا دبير --- فروشگاه شکلات
27- رامبد جوان --- تبليغات
28- ماني رهنما ---- تدريس آواز و مربي دوچرخه سواري
29- مريم کاوياني --- پرستار
30- نيکي کريمي --- مترجم
31- شبنم قليخاني --- مدرس دانشگاه
32- مرتضي حيدري --- سهامدار بانک
33-هرمز شجاعي مهر – سردبير خانواده سبز
34- سيدمحمدرضا حسينيان --- سردبير زندگي ايدهآل
35- لاله صبوري --- مدير رستوران (قبلاً)
36- حميد غلامعلي --- کارمند بانک
37- رضا عطاران --- آتليه عکاسي
38- مجيد اخشابي --- استوديوي توليد موسيقي
39- مهرداد ميناوند --- معاملات املاک در امارات
40- بهاره رهنما --- نويسنده
41- حسين رفيعي --- آتليه نقاشي
42- محمد نصرتي --- فروشگاه لوازم صوتي و تصويري
43- پوريا پورسرخ --- طراحي فضاي سبز
44- شاهين آرين --- تالار پذيرايي
45- سپند و کمند اميرسليماني --- آتليه عکاسي
46- حسن جوهرچي--- تبليغات
47- علي دهکردي --- دفتر فيلمسازي
48- حميد استيلي --- بوتيک
49- محمدرضا فروتن --- دفتر طراحي داخلي
50- امير تاجيک --- مهندسي بدنه هواپيما (قبلاً)
51- سيد جواد هاشمي --- معلم
52- مريم اميرجلالي --- حسابدار
53- کريم باقري --- نمايشگاه اتومبيل
54- علي مصفا --- کافيشاپ
55- مرجان شيرمحمدي --- نويسنده
56- مسعود کيميايي --- مدرسه فيلمسازي
57- حميد خندان --- کافي شاپ
58- داريوش مهرجويي --- مترجم
59- عليرضا افتخاري --- ساخت و ساز
60- انديشه فولادوند --- تجارت
61- خشايار اعتمادي --- ساخت و ساز
62- نگار جواهريان --- روزنامهنگار
63- لاله اسکندري --- صنايع دستي
64- افشين يداللهي --- روانپزشک
65- گلاب آدينه --- کلاس بازيگري
66- محمد اصفهاني --- ساخت و ساز














| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |














